تبليغاتX
آیه تاریکی
به در میزند باد و در میرود

شب از چشم های تو سرمیرود

دلم پیش تو کودکی میشود

که خندان به سوی خطر میرود

به او می سپارم بیا و نرو

ولی باز این بی پدر میرود

تو با چشمهایی پر از جاذبه ...

من و دل که دایم سفر میرود ...

و رویای شیرین من ، باد بد !

به دست تو از سر به در میرود .

 

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت 3:18 |
نشستم بی صدا هی گریه کردم

نمی دانم کجا ، کی گریه کردم

همین اندازه می دانم تو رفتی

من از خرداد تا دی گریه کردم

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 21:23 |
چشم تو یک دنیاست ! با من فرق دارد

فرقی که می گویند غرب و شرق دارد

چشمان من دهکوره ای دلتنگ ... هر چند

از لطفتان چندیست اب و برق دارد !

 

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 21:21 |

برای درد تو دیدی نداشت گنجایش ؟!

دلی که از همه کرده است سلب اسایش

تو نیستی که ببینی ولی حرامش باد

هرانکه بعد تو دیده است روی ارامش

چه اتشی به دل واژه ها زدی که مدام

دمای قافیه ها رفته رو به افزایش ؟!

بیا و خط بزن این مشق های غمگین را

چقدر ( فاصله – حسرت – سکوت – فرسایش ... )؟!

نیامدی و به جز نام تو نمیدانم

تب شدید غزل را چه می دهد کاهش .-                     

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 20:35 |
دلواپسم برای غزلهام بعد از این

حس می کنم سکوت نشسته ست در کمین

حس می کنم تو می روی و بی نگاه تو

یکزوز واژه واژه می افتند بر زمین

در من چگونه نطفه ی این شعر بسته شد

در بستر بکارت یک حس دلنشین؟!

دارد اتاق کوچک من غرق می شود

در هق هق و ترانه ی غمگینی از معین

قی میکنم تمام خودم را بدون تو

قی میکنم تمام جهان را به همچنین

دردی غریب در تن من موج می زند

چون حس مادرانه ای از سقط یک جنین !

 

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:1 |

تنها یی ام را می برم با خود تا در خیابان ها بچرخانم

از من تو را می خواهد و از تو تنها برایش شعر می خوانم

حتی نمی دانم نشانت را تا لا اقل از دور می دیدت

حتی نمی دانم چرا رفتی تا ذره ای او را بفهمانم

برگرد و برگردان به من - لطفا - شیرینی مخصوص شعرم را

برگرد و برگردان ورق ها را، در نی نی چشمت برقصانم

تقویم روی میز می داند هر سیصد و شصت ... تا همین برگه

هی برف می بارد به جای تو، هی بی تو کش دارد زمستانم

تنهایی ام را می برم هر روز ... با خود پسش می اورم دلتنگ

او را چه مدت تاچه تاریخی باید به دور خود بچرخانم

پا بر زمین می کوبد و دارد حال مرا بد جور می گیرد

یعنی تو هم حالا همین جوری ؟! یعنی تو هم تنها ... ؟! نمی دانم .

 

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:45 |
به روح بلند دوست عزیز و شاعرم معصومه رضایی که نا باورانه در بهمن ۸۴ پرواز کرد

تمام شب  تو را مرور می کنم غزل غزل

چه شاعرانه عشق را کشیده ای تو در بغل !

سکوت سر کشم پر از ترنم تو می شود

پر از صدای هق هق من و گلایه از اجل

پر از ترانه های نا سروده ای که دفن شد

کنار تو به زیر خاک های سرد و بی محل

چرا نمیرسی به واژه های مرده جان دهی

چرا به وعده ای که داده ای نمی کنی عمل؟

پرنده وقت پر زدن نبود نه ، قبول کن !

چه زود شوق زیستن به مرگ می شود بدل

چطور می شود قبول کرد چشم های تو ...

چه تلخ می شود بدون ان دو کندوی عسل ...!

دلم گرفته از تمام واژه های بی وفا

که بعد تو هنوز زنده اند توی این غزل

سکوت می کنم که بغض ها گره گشاترند

بیا به رسم دوستی مرا ببخش لا اقل .

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 2:37 |
وقتی که سال عشق تو تحویل می شود

در من هر انچه غیر تو  تعطیل می شود

یکباره با نگاه تو شیطان بد سرشت

تغییر چهره داده و جبریل می شود

با هر جوانه ای که دل عشق می زند

یک سوره از نگاه تو ترتیل می شود

از شهر دل بریده و برنو به دست ، مرد

از نو  سوار غیرتی ایل می شود

....

ساعت حدود بغض و سکوت است و انتظار...

با گریه سال عشق تو تحویل می شود.

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 2:35 |
چقدر از تو سرودم ! نه خواندی و نه شنیدی

چگونه پر بگشایم به سوی شعر جدیدی

چگونه از تو بگیرم تقاص ان کلماتی

که در تب هیجان تو سوختند و ندیدی

هنوز هم که هنوز است مانده ام (به چه قیمت؟!)

تمام دار و ندار مرا به چند خریدی ؟

هنوز هم که هنوز است مانده ام چه شد اصلا" -

به یک اشاره نشستی به یک اشاره پریدی

بگو چرا ، به چه جرمی مرا ... چرا و چراها

(چرا ؟!) و هیچ نگفتی (چرا؟!) و باز چریدی

تو در نهایت این داستان بی سر و سامان

به هیچ چیز به جز حرف های من نرسیدی

...

قرار بود بماند برای روز مبادا

ولی تو پای غزل را به این میانه کشیدی .

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 2:11 |
چه فرقی می کند ساعت بخوابد یا عجولانه ...؟

تو وقتی نیستی دنیا نمی چرخد در این خانه

تمام جاده ها مقصودشان یک چیز خواهد بود

چه فرقی می کند عاقل بمیری یا که دیوانه؟

تو یک لحظه - فقط - خندیدی و یک عمر با ریدم

من عمری پیله کردم تا شدی یک روز پروانه

اگر می خواستی می شود که ... من با هر کس و نا کس

برای با تو بودن تا قیامت می زدم چانه !

 

+ نوشته شده توسط زنبق سلیمان نژاد در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 1:54 |


Powered By
BLOGFA.COM